*بسم الله الرحمن الرحیم*
سلام !
این تحقیق رو بخوونید و نظر بدید ، لطفا . قسمت های بعد رو انشاءالله در روز های آینده می زارم . . .
حَدیثِ حُذَیفَه :
حضرت علی (عَلَیهِ السَّلام ) در ضمن حدیثی طولانی به حذیفه فضایل روز نهم ربیع الاول را ذکر نمودند . ایشان در قسمتی از این حدیث گهربار فرمودند :
« به خدا سوگند ، این روزی ست که حق تعالی دیده ی رسول ( صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ صَلَّم ) را روشن گردانید و من برای این روز هفتادودو نام می دانم. » حذیفه گفت : یا امیر المومنین آیا ممکن است آن نامها را از شما بشنوم ؟ حضرت فرمودند : این روز ، روز استراحت است ؛ ( چون مومنان از شر آن منافق استراحت یافتند ) ، روز برطرف شدن اندوه ، روز غدیر دوم ، روز تخفیف گناهان شیعیان ، روز سرنوشت نیک برای مومنان ، روز برداشتن قلم از شیعیان روز بر هم شکستن کفر و عدوان ، روز عافیت ، روز برکت ، روز طلب خونهای مومنان ، روز عید بزرگ خدا ، روز استجابت دعاها ، روز موقف اعظم ، روز وفای به عهد ، روز شرط ، روز کندن جامه ی سیاه ، روز ندامت ظالمان ، روز درهم شکستن شوکت مخالفان ، روز برطرف شدن غصه ها ، روز خشنودی ، روز فتح و پیروزی ، روز عرضه اعمال کافران ، روز ظهور قدرت خدا ، روز پوشانیدن ( عفو از گناهان شیعیان ) ، روز فرح و شادی شیعیان ، روز سیراب کردن ، روز توبه ، روز انابت و بازگشت به سوی حق تعالی ، روز زکات بزرگ ، روز فطر دوم ، روز اندوه یاغیان ( کسانی که بر امام معصوم خروج کردند ) ، روز گره خوردن آب دهان در گلوی مخالفان ، روز خوشنودی مومنان ، روز عید اهل بیت ( عَلَیهِ اَلسَّلام ) ، روز ظفر یا نقش بنی اسرائیل بر فرعون ، روز مقبول شدن اعمال شیعیان نزد خداوند ، روز پیش فرستادن صدقات ، روز زیارتی ثواب ، روز قتل منافق ، روز وقت معلوم ، روز سرور اهل بیت ( عَلَیهِ اَلسَّلام ) ، روز مشهود ، روزی که ظالم انگشت حسرت و ندامت به دندان می گزد ( روز قهر بر دشمن )،روز خراب شدن بنیان ضلالت ، روز تنبیه ، روز شرف ، روز خنک شدن دلهای مومنان ، روز شهادت ، روز عفو گناهان مومنان ، روز تازگی و طراوت بوستان اهل ایمان ، روز شیرینی کام مومنان ، روز خوشی دلهای مومنان ، روز برطرف شدن پادشاهی منافق ، روز توفیق اهل ایمان ، روز رهایی و استراحت مومنان از شر کافران ، روز مباهله و مظاهره ( کمک کردن به یکدیگر ) ، روز مخافره ( به خود بالیدن ) ، روز قبول شدن اعمال ، تبجیل ( گرامی داشتن ) ، روز نحیل ( ضعیف شدن کفر) ، روز عطا، روز شکر حق تعالی ، روز یاری مظلومان ، روز زیارت کردن مومنان ، روز دوستی نمودن و محبت به مومنان ، روز رسیدن به رحمت های الهی .روز پاک گردانیدن اعمال ، روز فاش شدن راز ، روز بر طرف شدن بدعتها ، روز ترک گناهان کبیره ، روز ندا کردن به حق ، روز موعظه و نصیحت ، روز عبادت ، روز انقیاد ( رهبری ) پیشوایان دین است[1] »
قتل عمر ( لعنت الله علیه ) :
روزی عمر از خانه ی خود خارج گشت در حالی که بر دست عبدالله زبیر تکیه داده بود و در باز او با ابولؤلؤ روبرو گشت . ابولؤلؤ شکایت ارباب خود مغیره را به عمر ( لعنت الله علیه ) نمود که مغیره به من گفته : برای خود کار کنم و ماهیانه چهار دینار در بیاورم . نیم دینار برای من باشد و بقیه را به او بدهم در حالی که این مبلغ خیلی زیاد است و من توانایی پرداخت آنرا ندارم . عمر ( لعنت الله علیه ) پرسید: تو چه حرفه هایی داری ؟ گفت : من آهنگری و غیره .... و ساختن آسیاب آبی را نیز بلد هستم . عمر( لعنت الله علیه ) جواب داد : با این همه حرفه این مبلغ که مغیره از تو خواسته ، زیاد نیست؛ و عمر( لعنت الله علیه ) قضاوت به نفع مغیره نمود . سپس ابولؤلؤ خواست تا آسیاب آبی ( که صفت فارس بوده ) را در مدینه بسازد ، ابولؤلؤ هم جواب داد : آسیابی برایت بسازم که بانگ آن شرق و غرب را فرا گیرد . عمر( لعنت الله علیه ) چون چنین شنید ، گفت : این غلام مرا تهدید نمود اطرافیان گفتند تو امیری و او غلامی بیش نیست ؛ هیچگاه جرأت چنین کاری را ندارد .
این ماجرا گذشت و هر کس از پی کار خود رفت . از آن سو ابولؤلؤ قمه ای درست نمود که دو سر داشت که هر طرفی نیم متر و به عرض 4 انگشت بود و در وسط دسته ای داشت و از دو طرف تیغ داشت و اینگونه بود تا صبح روزی از روزها روزهای دهه ی اول ماه ربیع الاول هنگام اذان صبح ابولؤلؤ به مسجد آمد و قمه ی خود را همراه آورد ابولؤلؤ وارد مسجد شد و به صفهای نماز پیوست و خود را آرام ، آرام به صف جلو و پشت سر عمر( لعنت الله علیه ) رسانید . هنگامی که عمر( لعنت الله علیه ) مشغول تنظیم صفوف بود ابولؤلؤ از جا جهید و سه و یا شش ضربه به او زد یکی در کتف و دیگری در خاصره اش و سومی به زیر ناف عمر( لعنت الله علیه ) زد که همین آخرین ضربه باعث به درک رفتن او شد . عمر( لعنت الله علیه ) به زمین افتاد و فریاد برآورد که او ( ابولؤلؤ ) را بگیرید و مردم هجوم آوردند تا ابولؤلؤ را بگیرند ، ابولؤلؤ هم هر کس را که به عنوان طرفداری از خلیفه جلو آمد با همان قمه می زد که چند نفرشان به درک واصل شدند . سپس از مسجد خارج شد و خود را به امیرالمومنین ( علیه السلام ) رسانید. دست حضرت را بوسید و به حضرت مژده داد که چه کرده است امیرالمومنین ، علی ( علیه السلام ) چون شنیدند بدن عمر ( لعنت الله علیه ) آنگونه دریده شده است بسیار مسرور گشته و از خوشحالی با صدای بلند گریستند و آرزو نمودند که ای کاش فاطمه ( سلام الله علیه ) زنده بود و این خبر را می شنید . سپس حضرت نوشته ای را به ابولؤلؤ داده و فرمودند : « به بیرون از شهید مدینه برو و هفت سوره ی حمد بخوان به هر شهری که می خواهی می روی » ابولؤلؤ نیز چنین کرد و خود را بر دروازه ی کاشان دید ، به داخل شهر رفت و نوشته را به امیر کاشان نشان داد او هم به نوشته بسیار احترام کرد و دختر خود را به ابولؤلؤ داد .
از سوی دیگر عمر ( لعنت الله علیه ) پس از ضربه ی ابولؤلؤ دستهایش را باز نموده و نقش بر زمین شد همه او را دوره نموده و به خانه اش حمل کردند .سپس طبیب حاضر کرده و طبیب از عمر ( لعنت الله علیه ) پرسید که چه نوشیدنی ای را دوست داری ؟ گفت : نبیذ ( شراب ) ! نبیذ آوردند . او شراب را نوشید ولی چون به رنگ خون بود ، نداستند خون است یا نبیذ. طبیب گفت : شیر بیاورید و عمر ( لعنت الله علیه ) خورد و از روده های او بیرون آمد طبیب چون چنین دید گفت هر کاری داری انجام بده که گمان نمی برم امروز را غروب کنی .
عمر( لعنت الله علیه ) به پسرش عبدالله گفت : برو و علی بن ابی طالب را خبر کن عبدالله برخاست و حضرتش را خبر نمود .
امیرالمومنین علی ( علیه السلام ) آمدند و کنار او نشستند . عمر ( لعنت الله علیه ) گفت : بین من و تو و نیز همسر تو چیزهایی رخ داد آیا از من می گذری ؟ و من هم خلافت را به تو بدهم ؟ حضرت فرمودند : « قبول است ولی مهاجرین و انصار را جمع کن و رسما حق ما را به ما برگردان و آنچه برای تو و رفیقت ( ابوبکر) بود را برای ما اقرار کن و به حق ما اقرار نما تا از تو بگذرم و برایت ضمانت کنم که دختر عمویم فاطمه ( سلام الله علیه ) را راضی نمایم .
عمر( لعنت الله علیه ) چون چنین شنید ، صورتش را به طرف دیوار کرد و گفت : در آتش می روم و این خواری و ننگ را نمی پذیرم!! حضرت چون چنین شنیدند ، برخاستند و خارج شدند عبدالله بن عمر چون این صحنه را ملاحظه کرد به پدرش گفت : ای پدر ، این مرد با انصاف با تو برخورد کرد . عمر ( لعنت الله علیه ) جواب داد : پسرم ، او می خواهد ابوبکر را از قبر بیرون بیاوریم و برای او و پدرت عمر آتش روشن شود و از فردا همه ی قریش بشنوند دوستداران علی بن ابی طالب و به خدا قسم چنین چیزی نخواهد شد .و همچنان عمر( لعنت الله علیه ) ناله سر می داد تا بالاخره در روز نهم ربیع الاول سال بیست و سه هجری قمری ، مطابق با ششصد و چهل و چهار میلادی در مدینه منوره ، در سن شصت سالگی به تابوت خود در بدترین مکان جهنم و به نزد رفقای دیرنش رفت.
و قلب ائمه ( علیه السلام ) و دوستداران ایشان شاد گردید و این چنین بود که دعای ام الائمه (سلام الله علیه ) به پاره شدن شکم عمر( لعنت الله علیه ) مستجاب و آه بی صدای محسنش گریبان گیر قاتل او گشت . همان شبی که عمر( لعنت الله علیه ) از دنیا رفت ، خداوند به حضرت علی ( علیه السلام ) پسری عطا نمود و سه روز پس از قتل عمر ( لعنت الله علیه ) همدان برای بار دوم فتح شد از سوی دیگر عبدالله بن عمر بدنبال قاتل پدرش بود چون دستش از ابولؤلؤ کوتاه گردید به سراغ هرمزان که غلام آزاد شده ی امیرالمومنین علی ( علیه السلام ) از اسرای ایران و برادر شهربانو همسر امام حسین (علیه السلام ) و دائی امام زین العابدین ( علیه السلام ) بود رفت و او را کشت چرا که هرمزان با ابولؤلؤ در رابطه بود همچنین جفینه که با ابولؤلؤ بود را کشت سپس به سراغ دختر ابولؤلؤ رفت و او را هم کشت . امیر المومنین ( علیه السلام ) فرمودند : « عبید الله را قصاص خواهم کرد » لذا عبید الله از دست آن حضرت گریخت و به معاویه پناه برد و در صفین کشته شد[2].
[2] . الاستیعاب ص 1144 و 1152-1160 و 1329 ، بحارالانوار ج 30 ص 276 و ص373 و 374 و ج 31ص 89 جامع الاحادیث الشیعه ج 15 ص 155- الحدائق ج 3 ص 440-444 تاریخ مدینه دمشق ج 38 ص 61-78 و ج 44 الاکمال ج 2 ص 179